مسابقه‌ی طناب کشی در جنگل قائم برگزار مي شود

آقا جان ! اين جريان خربزه !  هندوانه ! يا هردوانه ي  بنده و اقاي چراغي هم خواندني و شنيدني شده  و واقعا هر كس بخواند واز دوستي و ارتباط و تعاملات بنده ي حقير و اقاي چراغي بي خبر باشد فكر مي كند چه مجادله و مناقشه ي لا ينحلي به وجود آمده كه هيچ كس نمي خواهد كوتاه بيايد ،

مخلص كلام و ختم كلام اينكه داستاني را نوشتيم و خاطره اي در اين میان بيان كرديم تا به يك موضوع به صورت نغز و طنز به صورت انتقادي بپردازيم  و البته از قوه ي تخيل نيز بهره جستيم و عزيز دل مان  اقاي چراغي روايتي ديگر از اين داستان را به زبان واقعي و با شخصيت هاي واقعي بيان كردند كه صد البته هر دو داستان قابل تامل و خواندني است و هيچ كدام مخدوش نيست !

اين حقير بنا به يك منطق و تز و دُكترين كه با دستاويز قرار دادن و استفاده از هر سوژه اي موضوعي بسازم و خودم بنويسم و دوستان عزيز ديگرمان را نيز به نوشتن و خواندن وادار كنم بر آن به طريقت مطايبه و شوخي نقدي نوشتم  و بر مبناي " الكلام يجر الكلام " و بكش بكش بنده و اقاي چراغي بزرگوار داريم مي رويم كه يك مثنوي هفتاد من كاغذ بيافرينيم و البته اين موضوع درس و تلنگري باشد به دوستان كم كارترمان كه مي گويند : قحط موضوع و سوژه براي نوشتن شده و وبلاگ هاي شان را فعال تر كنند و قلم هاي دچار خشكي مزاج شان را از غلاف خارج نمايند و بنگارند كه  نوشتن، باعث جلا يافتن قلم و استحكام و قوام نوشتار مي گردد و هر چند نوشتن هاي اين حقير  پيش بزرگي مثل اقاي چراغي  مثال " زيره به كرمان بردن " است اما بخاطر اينكه دچار مشكل سريال هاي تكراري ايراني نشويم همين جا " قلمْ بس" مي دهم و در خاتمه يك حكايت كوچك را به شرط اينكه آقاي چراغي عزيز مجددا ان را " قدرت نمايي " و تعريض بر نگاشته هاي ديگر نخوانند برايتان ذكر مي كنم :

 روزي شخص ناشنوا و كري در مسيري مي رفت  كه به شخص كر و نا شنواي ديگري برخورد كرد (و البته هردوي ايشان از ناشنوا  و كر بودن يك ديگر بي خبر بودند ) در حالي  كه آن شخص مشغول ماهي گيري بود ..... 

شخص اول : آهاااي رفيق داري ماهي مي گيري ؟؟

شخص دوم : نه ، دارم ماهي مي گيرم  !!

شخص اول : آهان ، من ، خيال كردم داري ماهي مي گيري!!

شخص دوم : نه بابا ، اشتباه مي كني ، من فقط دارم ماهي مي گيرم !!