درست سال ١٣٧۱-٧۰ ۱۳هجري شمسي يعني بيست سال پيش بود كه فصل امتحانات شهريور و بنده نگارنده منشي حوزه تصحيح اوراق امتحاني به رسم اون سالها كه يه پاي ثابت برگزاري امتحانات نهايي بخش اون موقع و شهرستان فعلي زرنديه بودم كه يهو يكي از دوستان بدو بدو اومد و گفت نيكنام مشدولوق يعني مژده كه در امتحانات ورودي كارشناسي ناپيوسته قبول شده اي و بعدش هم من به اداره مراجعه و نتيجه ازمون را گرفتم و ديدم كه حائز رتبه اول ازمون در استان مركزي شده ام و در كمال ناباوري در بين همه خانمها و اقايون استان بالاترين نمره و امتياز مال منه و  در بالاي ليست اسمم مي درخشه ، خب طبق معمول و علي الاصول سر از پا نمي شناختم و با هزار افتخار به خونه اومدم و خبر فتح خيبرانه خودم را دادم و كلي ذوق كرديم و اين موند تا اخراي شهريور كه معلوم شد جزء ذخيره ها و مرحله دومي ها ٤ نفر ديگه از زرند و ساوه در دوره كارشناسي نا پيوسته قبول شده اند يعني من به اضافه بخشعلي قشقايي رئيس فعلي اموزش و پرورش شهرستان و حسين تقديري مرحوم و عظيم اخوان بازنشسته اموزش و پرورش كه الان ساكن شهر مقدس قمه و رضا ناظر فخار ساوه اي مدير مدارس ساوه كه همگي براي ثبت نام قرار گذاشتيم كه در يه روز به خصوص به تهران و اداره کل اموزش و پرورش شهرستان هاي تهران مراجعه كرديم و معرفي به مركز اموزش عالي فرهنگيان شهر ري گرفتيم و به سمت شهر ري حركت كرديم البته چون اولين بار بود با هم مي رفتيم همه تعارف مي كرديم و هر بار قرار بود پولي بابت كرايه يا چيزي بديم همه دست توي جيب مي كرديم و درد سر كه من حساب كنم يا تو و بالاخره من گفتم دوستان اينطوري نمي شه بزاريد منبعد من مادر حساب بشم و هر بار همه حساب و كتاب پول و خرج كرد را مي كنم بعد هر كسي سهم و دانگش را بده كه دوستان قبول كردند و بنده ننه جمع شدم و درس كه شروع شد با ماشين سيصد و دوي ميرزاحسين دقيقي مي رفتيم و ميومديم و كل خرج كرد با خورد و خوراك صبحانه و ناهار و شام هر هفته ٤۰۰-٥٠٠ تومان مي شد كه حساب می کردم و مي گرفتم و هفته بعد روز از نو و روزی از نو ، اما نكته جالب اينكه خب دوران دانشجويي و بهانه گيري دل و جواني و هزار هوس و هر روز بعد از ظهر تو ساعت بيكاري يه سر مي رفتيم توي شهر ري دور مي زديم و بستني و ابميوه و تنقلاتي و خرت و پرتي مي خريديم و نوش جان مي كرديم بعد مي رفتيم زيارت و اخر سر هم مي رفتيم سبزي بنا به سليقه مرحوم تقديري سبزي خوردن كه انصافا سبزي هاي شاه عبدالعظيم حرف نداشت مي خريديم و مسئول پاك كردن و شستن اون هم اقاي تقديري بود ومي برد خيس مي كرد و موقع شام همه مي خورديم و خدا را شكر، اما هر روز كه بيرون مي رفتيم دل دوستان چيزاي جدید ديگه هم هوس مي كرد كه من طبق وظيفه مي خريدم ، اما اون روز اقاي تقديري گير داد به چند مورد ضد و نقيض كه مثلا شيريني و شوري و انواع تنقلات و قليان و چاي و تخمه و بستنی و فالوده و شیرموز را يكجا طلب كرد و ازم خواست بخرم كه من يهو از كوره در رفتم و گفتم بابا اينكه نمي شه اخه اينها كه با هم جور در نميره ما فقط از نوك گنبد شاه عبدالعظيم نچشيده و نخورده ايم كه به نظر من امروز بريم و از گنبد اقا هم يه گاز بخوريم تا قسممون به حق باشه كه هر چي توي شهر ري هست را ما خورديم ، اينجا بود كه همه دوستان زدند زير خنده و موضوع با خنده دوستان ختم بخير شد - ياد و خاطره همه دوستان بخصوص مرحوم حسين اقا تقديري بخير و خدايش يبامرزادو رحمت كناد .