می گویند: در روستایی، سر گاو در داخل خُمره گیر کرد. صاحب گاو و صاحب خُمره، هر دو نگران و امیدوار به سراغ کدخدا رفتند تا شايد به لطف هوش بالاي او، گره از کار آنها باز کند.ماجرای گاو و خُمره

کدخدا بعد از بررسی جوانب کار، رو به آنها کرد و گفت:

«راه حل مشکل ساده است، سر گاو را ببرید…»

روستاییان چنان که امر شده بود اقدام کردند، ولی سر گاو داخل خُمره افتاد.

کدخدا در پاسخ به سوال آنان که کدخدا اکنون چه کنیم، گفت «خُب خُمره را بشکنید»

در پایان این ماجرا روستاییان شاهد گریه کدخدا بودند.

علت را که پرسيدند کدخدا با غصه فراوان گفت : « من نمی دانم شما بعد از من چگونه مشکلات خود را حل خواهید کرد ؟! »